|
....I tried to save my inner sanctum
|
در آینه نیز گلایه مکن ...
نگذار کسی اشکهایت را ببیند ...
کمی از شامگاه گذشته است ...
در دل تاریک آسمان،
در آخرین زمزمه ی سپیدارهای بلند،
از کنار سایه ی مضحک عابران،
در شهر سردی قدم می زنم ....
دستی پریده رنگ و پریشان
در بازویی فرو پیچیده است
و از پناه دیوار آن سان می رود که از کنار کودکی سگی ...
باد که می وزد
خاطرات زمان را کلمه کلمه نجوا می کند ...
پوسته پوسته ورق می زند ...
زیر سوسوی چراغ شهر ...
تندیس ِ گوشه ی خیابان گم می شود ....
نبش سکوت نیمکتی است
و
گاهی عاشقی که بر آن می نشیند نیمه شبان
خطی به روی ابر می کشد
و
باران به روی شهر فرو می بارد !

"ریچاردرایت و سیدبرت"

"ریچارد رایت" "راجرواترز" "دیویدگیلمر" "نیک میسون"

"نیک" "گیلمر" "ریچارد"

دیشب ساعت دو شهاب اس ام اس زد" گیلمر مرد ؟"
منم که یه لحظه خشکم زد جواب دادم "نه ! از کجا شنیدی ؟"و رفتم اینترنت که ببینم جریان چیه ؟!!!
چیزی پیدا نکردم ...
به سرم زد پینک فلید گوش بدم ...
ولی الان فهمیدم ریچارد رایت فت کرده و بازم یه لحظه حالم بد گرفته شد !!!
نمی دونم چی بنویسم...
لایو ۸ رو گذاشتم و شروع کردن به دیدن....یادمه اون موقع کل شب رو بیدار موندم واسه اینکه ببینم پینک فلویددوباره دور هم جمع می شم .... یادم خیلی انرژی داشتم ....
می دونستم پیر شدن ولی یه لحظه رو استیج که دیدمشون افسوس خوردم که "نگا چقدر پیر شدن !!"
ولی خوشحال بودم و خیلی حس خوبی داشتم ... هر دفعه هم که می بینمش ....حیف ....آدم بزرگی بود ...همشون هستن ..خیلی ....
دیگه فکر نکنم جمع شن ...
اون عالی بود ...
عالی ...
متاسفم .

تکه تکه می کند مرا این همه لکنت ...

هی ...
به چه می اندیشی ؟
به سفید و سیاه ؟
بیهوده است ...
به شنبه و چهار شنبه ؟
احمقانه است ...
این را آدمکی گفت که در گودالی قرمز گرفتار شده بود ... !!!