تبليغاتX
Peace Planet
....I tried to save my inner sanctum


هرچه تلاش می کنم از این ثانیه های خیس کلمه ای بنویسم ... نمی توانم

صحنه هایی که من دیدم را هیچ مادربزرگی حق ندارد برای نوه اش تعریف کند.

نمی دانم دیگر چه از چنته بیرون آورم برای مادری که صدایش آوای غم است ...

برای خواهری که دغدغه برادر پیشانیش را تر کرده است ...

چگونه به کاغذ بیاورم فقدان برادر و دوست و همرزم روزهای خوب زندگیم را ...

ناشکری نمی کنم از اینکه زنده است، از اینکه صدایش را شنیده ام ... از اینکه دیگر دوستانم سلامت هستند جدا از ضرب و شتم هایی که شدند ...

این روزهای لعنتی و شب های پرکابوس ...

هر روز که خانه برمی گردم گویی دنیا را به مادرم داده اند ... در فضایی که هر لحظه ممکن است نباشی ...

هرچه هست

قسم به ناله مادر

قسم به بغض پدر

قسم به مشت برادر

قسم به خشم رفیق

نسل کشی را فراموش نخواهم کرد ...

جان دادن فردی بی گناه در دستانم را فراموش نخواهم کرد ...

کبودی های تنت را فراموش نخواهم کرد ...

در کنار یکدیگر جنگیدن هایمان را فراموش نخواهم کرد ...

سرکه و سیگار و ماسک دادن هایمان را فراموش نخواهم کرد ...

در بغض دست فشردن هایمان را فراموش نخواهم کرد ...

پشت من دویدن هایت را فراموش نخواهم ...

....

....

....


آه



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 1:5  توسط hmD  | 

 


نشسته ام در سبد چوبی بالونی که تمام کیسه های شنی را ازش باز کرده ام

سبز ...

و مدام بالاتر می رود

آرام 

سبک 

رها

و این گویا آری ... تصویر من است ؛

پسرکی که

که آخرین تکه پارچه های تنش را

دیوانه وار

در آسمان آبی پرواز می دهد

و بالاتر می رود

و بالاتر

و بالاتر

بالاتر ...


و تنها تر می شود...









+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:34  توسط hmD  | 


 یادم باشد که باید تعریف دوستیمان را عوض کنم.

 یادم باشد که کمتر اینجا بنویسم.

 یادم باشد که آقای بازجو به قول خودش قصد ریدن در زندگی مرا دارد.

 یادم باشد که زمین صاف است!

 یادم باشد که چقدر دلم می خواهد ببینمت.

 یادم باشد که هیچ وقت مثل امشب از دستت ناراحت نبوده ام.

 یادم باشد که نخواستم برایت حرف بزنم.

 یادم باشد که کمی خودخواه باشم.

یادم باشد که آدم ها فراموش کار هستند.

یادم باشد دوستان فوق العاده ای که دارم.

یادم باشد چیزهایی دارم که خیلی ها ندارند.

یادم باشد که از هیچ چیز به اندازه دروغ تنفر ندارم.

یادم باشد که دیگر عروسک کسی نشوم.

یادم باشد که وجودت غنیمت است.

 یادم باشد یک زمانی درباره آدمهایی بنویسم که فقط وقتی تنها میشوند یاد من می افتند!







+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:33  توسط hmD  | 


باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد!

که مادران سیاه پوش

داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده ها سر برنگرفته اند...






+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:30  توسط hmD  | 

 

 

خون تو رگهام یخ می زنه وقتی یادش می افتم ...

دروغ بگو بازم ...

من باورم میشه ...

باورم میشد ....

باورم میشه ...

باورم میشد ...

باورم میشه ...

 

 

 

همون بهتره هیچی نگم ...!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:46  توسط hmD  |